محمد نصير بن جعفر فرصت شيرازى

423

آثار عجم ( فارسى )

وله نگريستند به كشتگان همه شهر و مىنگريستى * تو چرا به كشتهء خويشتن ، نگريستى نه گريستى [ 263 F ] تو پرى كز آدميان رمى ز چه بآدمى همه آرمى ؟ * ز چه آرمى ز چه وارمى ؟ تو نه آدمى نه پريستى وله دانى آن خسرو خوبان چه زمانم به سر آيد * آن زمانم به سر آيد كه زمانم به سر آيد وله كه پيش چشم مستت شرابخوار باشد * كه پيش چشم مستت شراب ، خوار باشد جناب ميرزا مهدى نقيب الممالك : سلّمه اللّه ؛ نيز عالمى [ است ] آگاه و فاضلى ذيجاه [ و ] حكيمى است محقّق و طبيعى مدقّق . در الهيّات ، ماهر است و در طبيعيات ، قادر . در اين ، صاحب مقامات عاليه است و در آن ، داراى درجات متعاليّه . وقتى اين فقير ، قانونچهء طب را به خدمتش استفاضه مىنمودم . بالجمله ، به سرودن شعر ، طبعى روشن و روان دارد و قوالب سخنانش ، جان . اشعارى را كه در آن سرا خواند ، اين است : شها به خاك مريز آبروى درويشان * گناه نيست نگاهى به سوى درويشان به تخت و تاج شهان ، پازند ز استغنا * كسى كه خاك‌نشين شد به كوى درويشان درست در خم چوگان معرفت ديدم * كه هست گنبد گردنده ، گوى درويشان هواى سلطنتم هست در سر ، اى ساقى * بيار يك دو سه جام از سبوى درويشان ميان خلق در افتاد هاى و هوى و نيافت * دل كسى خبر از سرّ هوى درويشان وله يار من كرد تجلّى چو در اطوار وجود * دو جهان گشت ز انوار جمالش موجود خال بر چهرهء او عكس سويدا « 1 » ى دل است * يا سويداى دل از خال وى آمد به وجود

--> ( 1 ) . به ضمّ اوّل و فتح ثانى ، تصغير سوداء است و سوداء مؤنّث اسود است و سويداى دل ، دانه و نقطهء سياهى است كه بر آن است .